تبليغاتX
مثل رویا دیر آمدی..



























مثل رویا دیر آمدی..


سالهــــــــــا دویده ام


با قلبـــــــــی معلق و پایـــی در هــــوا

دیگــــر طــاقت رویاهــــایم تمــــــــــام شده است

دلــــــــــم رسیدن می خواهــــــد . . .

دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 | 22:38 | یاسی | |

شنیدستم که مجنون جگر خون...........چو زد زین دار فانی خیمه بیرون


دم آخر کشید از سینه فریاد...........ز.مین بوسید و لیلی گفت و جان داد


هواداران زمژگان خون فشاندند...........کفن کردند و در خاکش نهادند


شب قبر از برای پرسش دین...........ملائک آمدند او را به بالین


به کف هر یک عمود آتشینی...........که ربت کیست دینت چه دینی است


دلی جویای لیلی از چپ و راست...........چو بانگ قم به اذن الله برخاست


چو پرسیدند مَن رَبُک ز آغاز...........بجز لیلی نیامد از وی آواز


بگفتا کیست ربت گفت لیلی...........که جانم در ره جانش طفیلی


بگفتندش به دینت بود میلی...........بگفتا آری آری عشق لیلی


بگفتندش بگو از قبله خویش...........بگفت ابروی آن یار وفا کیش


بگفتند از کتاب خود بگو باز...........بگفتا نامه آن یار طناز


بگفتندش رسولت کیست ناچار...........بگفت آن کس که پیغام آرد از یار


بگفتند از امام خویش می گوی...........بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی


بگفتند از طریق اعتقادات...........بگو از عدل و توحید و معادات


بگفتا هست در توحید این راز...........که لیلی را به خوبی نیست انباز


بود عدل آنکه دارم جرم بسیار...........از آن هستم به هجرانش گرفتار


بخنده آمدند آن دو فرشته...........عمود آتشین در کف گرفته


ندا آمد که دست از وی بدارید...........به لیلی در بهشتش وا گذارید


که او را نشئه ای از جانب ماست...........که من خود لیلی و او عاشق ماست


شنیدم گفت مجنون دل افکار...........ملائک را سپس فرمود آن یار


تو پنداری که من لیلی پرستم...........من آن لیلای لیلی می پرستم


کسی را کو به جان عشق آتش افروخت...........وفاداری ز مجنون باید آموخت

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 | 21:6 | یاسی | |

مادر! مادر! مادر

وصف ناپذیر بودن یگانه باشکوهی که خدا از وصفش عاجز است.

وقتی‌ به نگاهت مینگرم و از کوچه های مرمرین دلت که آواز عشق را زمزمه میکنند میگذارم. وقتی‌ دستهای متبرکت گناهانم را میزداید، به هنگامی که‌ نوازش گر احساس من است رفیع ‌ترین بوسه ی عشق را بر دستان مقدست به آرامی می‌نشانم.

مادر!  حریر محبتت چنان زلال و دل نواز است که چون آهنگ باران بر کعبه ی عشق می‌نشیند

مادر،  واژه ی شعری که شاعر از وصفش به رقص آمده و غزل غزل به قافیه نشسته. یاس بویش را شقایش رویش را و خدا سویش را از کتاب آفرینیش تو الهام گرفته اند

و مادر عظمتی‌ وصف ناپذیر که خدا ، دین و انسان عاجز از درکش به رنج نشانده اند دنیا را ! 

بعد نوشت:


مادر تنها کسیه که میتونی براش ناز کنی

سرش داد و بیداد راه بندازی، باهاش قهر کنی!

اما با اینکه تو مقصر بودی بازم با یه بشقاب غذا

با لبخند میاد و میگه: با من قهری با غذا که قهر نیستی . . .

بعد نوشت2:

بهترین تبریکات تقدیم به زنان سرزمین آفتاب

مهرتان جاوید

دیدم روز مادر بدون کیک لطفی نداره


جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 | 10:38 | یاسی | |

alone



سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌

كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه
يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه
يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛
يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت
هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد
ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.


يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،
انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند

واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم
همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند

من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده
من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام

که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب‌ کنم
وای بر من اگر همین طور خاك‌ باقي‌ بمانم


الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..

بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم

پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم

زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم

بعد نوشت»

زن ظریف است نه ضعیف

گرچه می شکند با تلنگر کوچکی از فقدان احساس

اما می ایستد در برابر طوفانهای سهمگین روزگار


پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 | 9:24 | یاسی | |


لطافت و سرسختی را از آب بیاموزیم

دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند...
اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند !
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم،
فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه
امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد...
آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ،
به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود
لجوج تر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد.
اما آب... راه خود را به سمت دريا می يابد.
در زندگی، معنای واقعی
سرسختی، استواری و مصمم بودن را،
در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد.
گاهی لازم است كوتاه بيايی...
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست
و عبور کرد
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...
گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوزي که نبینی....
ولی در نهایت با آگاهی و شناخت
بخشیدن را خواهی آموخت

چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 | 8:27 | یاسی | |

مادری بود و دختر و پسری   پسرک از می محبت مست

دختر از غصه ی پدر مسلول  پدرش تازه رفته بود از دست

یک شب آهسته با کنایه طبیب  گفت با مادر این نخواهد رَست

ماه دیگر که از سَموم خزان   برگ ها را بود به خاک نشست

صبری ای باغبان که برگ امید  خواهد از شاخه ی حیات گُسست

پسر این حال را مگر دریافت  بنگر اینجا چه مایه رقّت هست

صبح فردا  دو دست کوچک طفل  برگ ها را به شاخه ها میبست

شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 | 23:37 | یاسی | |

زندگی وقت کمی بود و نمی دانستیم

 همه عمر دمی بود و نمی دانستیم

حسرت رد شدن ثانیه های کوچک فرصت مغتنمی بود و نمی دانستیم

تشنه لب عمر به سر رفت و به قول سهراب آب در یک قدمی بود و نمی دانستیم

بعد نوشت:

گاهی اوقات برای فرار از تمامی کلیشه ها انقدر بر خلاف جهت حرکت می کنیم، که خود کلیشه می شویم . . .

بعدتر نوشت:

یکی بیاد 
دست این خاطره ها را بگیره ببره گردش... 
کلافه کرده اند مرا، 
بسکه نق میزنند به جانم...!

 

پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 | 17:38 | یاسی | |





بعدنوشت:

گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟

وان چنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود...

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 | 22:13 | یاسی | |


خیلی وقت است که دلم برای کسی تنگ است .
خیلی وقت است این دل بهانه میگیرد .
دلم تنگ است و از این دلتنگی چشمهایم بارانیست .
چشمهایم بارانیست و دلم هوای او را کرده است.
یک عالمه درد دل در این دل خسته نهفته است.
دلم تنگ است برای لحظه ای دیدار ، برای لحظه ای نگاه به چشمانش .
دلم برای کسی تنگ است که او در کنارم نیست .
دلم بدجور هوایش را کرده است .
در این حال و هوا ، در این لحظه های پر از تنهایی آرزو داشتم او در کنارم بود.
حالا که در کنارم نیست احساس تنهایی میکنم و این دل در حسرت یک لحظه دیدار با اوست .
این دل بی طاقت برای کسی تنگ است.
کسی که آتش دلتنگی را در دلم نشانده است ، اما در کنارم نیست تا این آتش را خاموش کند.
 و همچنان این آتش، قلبم را می سوزاند .
خیلی وقت است دلتنگ کسی هستم.
خیلی وقت است دلم هوای کسی را کرده است.
به چه کسی بگویم درد این دل را ، من که به جز او همدلی را نداشتم
به چه کسی بگویم راز این دل را ، من که به جز او همرازی را نداشتم
 در کنار چه کسی قدم بزنم ، نگاه به چشمان چه کسی کنم ، دستان چه کسی را بگیرم مگر به جز او چه کسی را داشتم
در این دنیای بزرگ تنها اوست که مرا دلتنگ خودش کرده است.
کاش در کنارم بود ، کاش تنها لحظه ای او را میدیدم تا درد این دل پر از نیاز را به او میگفتم ، درد دلتنگی هایم را برایش میگفتم.
دلم برای کسی تنگ است ، ولی او کجاست که بداند در این گوشه از این دنیاپوچ وبی مهر دلی است که در حسرت دیدار با او  همچنان چشم به راه نشسته است.

دلم برای کسی تنگ است که گفت دوست داشتن را باور کن.

بعدنوشت:

امروز دومین سالی است که دیدن نگاه مهربان و گرفتن دست گرم پدر آرزوی همیشگی ودست نیافتنیم شد

هنوزهم مثل بچگی هام دم غروب ثانیه ها را برای آمدنت میشمرم


یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 | 15:5 | یاسی | |

درويشي قصه زير را تعريف مي كرد:

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

وقتي مُرد همه مي گفتند

 به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ًبه بهشت مي رود.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال

از او با تشريفات مناسب انجام نشد.

فرشته نگهباني كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها

 انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.

در جهنم هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر

كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود.

مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را

گرفت و گفت:

« اين كار شما تروريسم خالص است! »

نگهبان كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟

شيطان كه از خشم قرمز شده بود گفت:

« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وكار و زندگي ما را به هم زده.

از وقتي كه رسيده

نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد.

حالا همه دارند درجهنم با هم گفت و گو مي كنند

 يكديگر را در آغوش مي كشند و مي بوسند.

جهنم جاي اين كارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »

وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت:

« با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي

خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »

بعد نوشت:

واما این روزها در کهنه بازار دلها

تنها متاعی که یافت نمیشود عشق است

بعدتر:

گاهی وقتها 

قلبم میخواد بره یه گوشه ای و تنها بشینه

 پشتش رو به دنیا کنه وبگه

من دیگه بازی نمیکنم....



پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 | 9:52 | یاسی | |
Design By : mihantheme.com